close
چت روم
فقط یکبار در اغوش گرفتمش

فقط یکبار در اغوش گرفتمش

حرفای رومانتیک و عاشقانه,داستان طلاق,داستان عاشقانه سو تفاهم,عاشقانه جدید,داستان های قشنگ,
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا…
˙·٠•●♥عاشقونه♥●•٠·˙

امروز : سه شنبه 01 آبان 1397

خانه انجمن ورود ثبت نام آرشیو آپلود تماس با ما طراح قالب